ضرب المثل به رگ غیرتش برخورده است

ضرب المثل به رگ غیرتش برخورده است

این مثل را موقعی بكار می برند كه مرد تنبل و سست اراده ای عصبانی شود و در نتیجهٔ عصبانیت ، به انجام كاری بپردازد كه قبلاً انجام نمی داده است .

آورده اند كه …

روزی غلامی را به بازرگانی برای فروش عرضه داشتند. از خوبیهای غلام چنین گفتند كه وقتی رگ غیرتش به جنبش درآید ، به تنهایی كار چهل تن را می كند .

بازرگان كه همیشه برای تجارت در سفر بود و با خطر دزدان و راهزنان دریایی مواجه می شد ، به چنین شخصی احتیاج فراوان داشت ، پس او را با قیمت زیاد خرید و همواره به او محبت و نیكی می نمود ، سرانجام زمانی فرا رسید كه این بازرگان همراه با تعدادی بازرگان دیگر ، بار سفر بستند و با اجناس فراوان و پر ارزش ، به طرف هند روانه گردیدند .

fu10132

ادامه مطلب

معمای المپیادی: ردیف سکه ها

معمای المپیادی: ردیف سکه ها

تعدادی سکه داریم و می خواهیم آنها را با شرایطی خاص در یک ردیف بچینیم.

می خواهیم ۱۰ عدد سکه را طوری در یک ردیف قرار دهیم که هیچ دو سکه مجاوری به رو نباشد. این کار به چند صورت امکان پذیر است؟

الف) ۱۰۰

ب) ۱۲۱

ج) ۱۴۴

د) ۲۴۳

هـ) ۲۵۶

fu10141

ادامه مطلب

داستان کوتاه «بی غیرت»

داستان کوتاه «بی غیرت»

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:

– ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلاً توقع چنین حرفی رو  نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا پرید و میان بازار و جمعیت، یقۀ جوان رو گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

fun2052

ادامه مطلب

ضرب المثل نه نرِ نرِ است، نه مادهِ ماده

ضرب المثل نه نرِ نرِ است، نه مادهِ ماده

مورد استفاده:

كنایه از افرادی است كه نمی‌خواهند جواب قاطع و روشنی به كسی بدهند.

در زمان‌های قدیم كه خسروپرویز بر ایران حكومت می‌كرد. یك روز كه خسروپرویز در قصر به همراه همسرش بازی فرزندانش را نگاه می‌كرد و لذت می‌برد. یكی از نگهبانان قصر وارد شد، و گفت: ماهیگیری آمده، پیش كشی برای جناب پادشاه آورده و اجازه‌ی حضور می‌خواهد. پادشاه كه خیلی سرحال بود و از طرفی می‌خواست همسرش كه خیلی ماهی دوست داشت را هم خوشحال كند، گفت: به مرد ماهیگیر بگویید وارد شود.

fu9908

ادامه مطلب

اشعار طنز زندگی کارمندی

اشعار طنز زندگی کارمندی

شعر طنز در مورد روز کارمند

زنم گـــوید بـه من ، تو بی کلاسی
نــدارد زنــدگــی بـا تـو  اســــاسی

پُـزت عالـی بـه وقـت خـواستگــاری
ولی اکنــون همیشـه آس و پاسی

دهی اُملت به من هـر روز و هـرشب
نمی بینـم به دست ات اسکناسی

نه تفریحی ،نه مهمانی ،نه گردش
نه ماشینی ،نه فرشی،نه پلاسی

نه انگشتر، نه گردنبند ،نه گوشوار
نه مانتوئی، نه چادر،نه لباسی …

بــرای خــاطــرت از جــان گــذشتم
چقــدر ای مــرد ، رنـد و ناسپاسی

بخشکی شانس، از فکـر و خیـالات
نمانـده در سرم هــوش و حواسی

به او گفتـم : تحمـــل کـن عـزیزم !
نــدارد ســود عجــــز و التمــاسی

به اوگفتم :بفـرماچـاره ام چیست؟
اگــر کـــه چـاره کـــردی اقتباسی

به مـن گفتا :دلت خوش کارمندی
نه گیری رشـوه ای،نـه اختلاسی

طلاقم ده ،رها گـــردم زدست ات
نگیـرم بعــد از این با تـو تماسی !

index

ادامه مطلب

حکایت «زندانی پر رو»

حکایت «زندانی پر رو»

مرد فقیرو پرخوری را به جرمی زندانی کردند. در زندان هم آرام نگرفت و متنبه نشد و به زور غذای زندانی ها را می گرفت و می خورد و آنقدر اذیت کرد تا بالاخره زندانی ها به قاضی شکایت بردند که « نجات مان بده ! این زندانی پرخور ، عاصی مان کرده است و نمی گذارد یک وعده غذا از گلوی مان پایین برود. »

fun1976

ادامه مطلب