داستان کوتاه «بی غیرت»

داستان کوتاه «بی غیرت»

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:

– ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلاً توقع چنین حرفی رو  نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا پرید و میان بازار و جمعیت، یقۀ جوان رو گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

fun2052

ادامه مطلب

داستان زیبای همه تابستان در یک روز

 داستان جالب «همه تابستان در یک روز»

fun1907

بچه ها مثل گل های رز, مثل علف های وحشی, تنگ هم, پشت پنجره کلاس ایستاده بودند و برای دیدن خورشید پنهان, چشم به بیرون دوخته بودند.
یک پزشک:

– الآن؟
– نه! یه خورده مونده
– یعنی میشه؟
– نگاه کن! خودت ببین!

ادامه مطلب